تصمیم داشتم در این شماره درباره ی کاردرمانی بنویسم ... اما به دو علت ، از این کار منصرف شدم و در عوض تصمیم گرفتم که درباره ی معلولیت بنویسم .
و اما آن دو علت :
یکی این که در نظرات اندکی که دوستان برای من پست قبلی من گذاشته بودند ، 3 عزیز درباره ی خطوط آخر نوشته ام تذکر داده بودند که معلولیت فاجعه نیست .. و تاکید داشتند که این مطلب اصلاح شود . من همچنان پای حرف خودم هستم و میگویم که معلولیت فاجعه است و تلاش میکنم که تا آخر همین شماره ، شما را هم با خودم همراه کنم !!
دوم این که نوشتن از کاردرمانی ، پیش از این که تعریفی از معلولیت ارائه نداده باشیم کار ساده و کاملی نیست . اگر ما در تعریف کاردرمانی بگیم : استفاده ی هدفمند از فعالیت ها برای اشتغال ذهنی و جسمی فرد معلول در جهت افزایش توانایی و استقلال شخصی او . نخواهیم فهمید کاردرمانی چیست ، قبل از این که بدانیم اساسا از نظر کاردرمانی , معلول کیست ! و اشتغال یعنی چی ؟
معلول بر وزن مفعول است . بسیاری از پدید ه های جهان دارای فاعل و مفعول است . دارای لازم و ملزوم است . اما چیزی که از مفهوم مفعول بودن به ذهن میرسد ، تبعیت و تاثیر پذیری بی اراده ای است که از فعل و فاعل دارد .
معلول ما ، تحت علت ناتوانی اش ، علیل شده . خودش نخواسته ، خودش این راه را انتخاب نکرده ، ناتوانی دامنگیرش شده ، و او تن داده است .
ممکن است بگوییم که خب با این حساب همه ی ما در برهه هایی از زمان و موقعیت معلول به حساب می آییم .! دقیقا درسته .. ما هم در برهه هایی معلول هستیم .. حرفی توی این نیست .
اما چه میشود که ما در کل معلول به حساب نمی آییم ؟ چون موقعیت که عوض شود ، دیگر از معلولیت ما هم خبری نیست . مشکلی که یک معلول دارد ، این است که در موقعیت های بسیار فراوان و روزمره ای ، از حیث ارتباط گرفتن با دوستان ، اقوام ، محیط و محل کار ، دچار ناتوانی است و به آن تن داده است .
چقدر اصرار دارم که معلول کسی است که به ناتوانی اش تن داده است ... ؟ خیلی . چون اگر تن نداده بود ، اگر تسلیم نشده بود ، توان یاب بود . توانخواه بود ، اگر این ها نبود ضایعه دیده بود ، ناتوان و کم توان بود ، اما معلول نه !
اگر من ، همین من ، که سر و مر و گنده راه میروم ، زمین بخورم و پایم بشکند ( مخصوصا در این ایام برفی ! ) ، دچار ضایعه شده ام .. یعنی همان ( IMPAIRMENT ) .
اگر من در اثر این شکستگی پا ، نتوانم راه بروم ، نتوانم بدوم ، نتوانم مثل قبل روی پایم بایستم ، در این ابعاد ناتوان هستم ! . ( Disabled )
اگر احساس کنم که این شکستگی پا هیچوقت خوب نمیشود ، روحیه ام را ببازم ، نتوانم فوتبال بازی کنم ، و این برایم مهم باشد ، و از خودم انتظار داشته باشم که بازی کنم و نتوانم ، و بعدش یواش یواش حتی نخواهم که تلاش کنم که روی پایم بایستم ، و بعد از ناتوانی ام خجالت بکشم و ارتباطاتم را کم و کمتر کنم ، بعد سر کار نروم ، بعد بجای درآمد زا بودن ، تبدیل به مصرف کننده بشم ، بعد احساس بیهودگی کنم ، بعد احساس کنم که وجودم سر بار دیگران است و دیگر حتی نخواهم از دستهایم که سالم هستند هم کمک بگیرم ، معلول میشوم ! ( Handicap )
آیا معلولیت فاجعه نیست ؟
آیا این که یک انسان ، خودش را ببازد و تسلیم شود ، نکته های تاسف برانگیزی به همراه ندارد ؟
نمیشود این گونه استنباط کرد که جامعه ای که آن فرد معلول در آن زندگی میکند ، نقش حمایتی خود را به درستی اجرا نکرده است ، ؟
چرا باید اجازه داد و دست روی دست گذاشت تا کسی که ضایعه دیده است ، ناتوان شود ، و سر انجام معلول ؟
در حیطه های مختلف جسم و روان این قضیه ارزش مثال زدن دارد .
هیچوقت یادم نمیرود که چقدر از کاردرمانی ارتوپدی خاطره ی تلخی دارم که خیلی خیلی منو کمک کرده است ...
در بیمارستان اختر و خدمت یکی از اساتید بزرگوار کاردرمانی بودیم و دوره ی کار آموزی ارتوپدی ، یکی از case هایی که با آن کار میکردم ، فردی بود که در یک سانحه ی موتورسواری در جاده و تصادف با یک کامیون ، که 3 سال قبل اتفاق افتاده بود ، دست راستش بشدت دچار ضایعه شده بود . شدت ضایعه در حدی بود که آتروفی وسیعی در تنار و هیپوتنار داده بود ، همین طور عضلات فلکسور و اکستنسور کارپی رادیالیس و سایر عضلاتی که از ناحیه ساعد عبور میکردند اصلا وجود نداشتند مچ دست و ساعد و آرنج نیز توسط یک پین بلند داخلی فیکس شده بود . ( چون 14 عمل جراحی روی دستش انجام شده بود ) ، عضلات اینترینسیک به سمت کونتراکچر رفته بود و مفاصل Stiff بود . علاوه بر این ها نسبت به تحریک سطحی ، هایپر سنس هم بود . قدرت عضلانی هم در حد Trace !
من پس از انجام کارهای معمول کاردرمانی ، از او پرسیدم که از سه سال پیش تا الان ، با کدام دست مینویسی ؟ و باور میکنید که دست چپش اونقدر ضعیف و کار نکرده بود که وقتی خواست یک خط بنویسد 2 دقیقه طول کشید و ....
وقتی من دستخط او را به استاد کاردرمانی نشان دادم ، با خنده مرا نگاه کرد و گفت تو چه کار به این ها داری ؟ این فرد باید با رویکرد بیومکانیکال توانبخشی بشه ، باید روی Stifness ، کونتراکچر ، و آتروفی ها و ضعف ها کاربشه ، چکار به دست خط او داری ، چه کار داری که بند کفشش را چگونه میبندد ، چکار داری که چگونه پول میشمرد ، ؟
و من دهانم باز ماند که : این اهالی کاردرمانی ارتوپدی جدا اینگونه فکر میکند ؟ مریض توی این سه سال بعد از سانحه باید منتظر بماند تا بتواند با همان دست راست بنویسد ( صرف نظر از این که فکر نمیکنم اون دست ، کارایی سابقش رو به دست بیاره ! )
جامعه ی توانبخشی نیز نقش حمایتی اش را فراموش کرده است . بسیار مواقعی بوده است که آنقدر درگیر رفع علامت های قابل مشاهده شده ایم ، آنقدر وقت صرف شکل و قیافه و ظاهر کرده ایم ، که یادمان رفته است ، پیش از هر چیز آن آدم نیاز به فانکشن یا عملکرد دارد نه ظاهر زیبا ..
تا به حال ندیده ام که روی یک کودک اسپاستیک ، وقت چندانی صرف ADL بکنند ، .... و سوالم این است که اگر ما نکنیم ، چه کسی به این امر توجه دارد ؟
بگذریم . نمیخواهم بحث به بیراهه برود .
در جزوه های اصول توانبخشی و مبانی کاردرمانی که استاد بزرگوار خانم اقلیدی به ما تدریس میکردند ، درباره ی معلولیت چنین نوشته شده است : کسی که قادر به برقراری ارتباط سالم و صحیح و مستقل با محیط خود اعم از افراد ، موقعیت ها و ... نباشد .
دقت میکنید که در این تعریف ، کاری به شدت ضایعه ، و شدت ناتوانی نداشته اند . نگفته اند کسی که قطع عضو است ، کسی که اسپاستیک است ، کسی که پارانویا یا اسکیزوفرنی دارد یا Mental Retarded است ، گفته اند نتواند ارتباط سالم و صحیحی با محیط بیرونی بگیرد .
آیا این که یک انسان در اثر ناتوانی ، ارتباطش با محیط و انسانها قطع شود ، کارش را از دست بدهد ، اعتماد بنفس و عزت نفسش خدشه دار شود ، و سر بار شود ، فاجعه نیست ؟
چرا . برای تیم توانبخشی ، معلولیت ، با این تعریفی که ارائه دادم ، قطعا فاجعه است .
گفتنی ها را گفتم .. گرچه بحث دراین زمینه زیاد است .. اما سعی میکنم که زیاد پایبند به نظم هم نباشم چون اخلاق خودم را میشناسم ، چون میدونم که اگه بخوام چیز شسته رفته و کاملا درستی را با وسواس تهیه کنم ، فاصله ی پست هام ، از این هم طولانی تر میشود !
شاد و سربلند باشید.
ارادتمند : پارسا هوش ور

