در این قسمت قصد دارم یافته های پراکنده ی خودم در زمینه ی تاریخچه اوتیسم را با شما دوستان گرامی در میان بگذارم .. بسیار خوشحال می شوم که در قسمت کامنت ها اطلاعات تکمیلی تان در خصوص اوتیسم را بنویسد تا به همین پست اضافه کرده و سر و شکل مطلب را منظم تر از پیش مجددا ویرایش کنم .
تاریخچه اوتیسم به سال 1911 بازمیگردد که اوگن بلولر ، روانپزشک سویسی برای اولین بار این اصطلاح را عنوان کرد.
در سال 1943 دکتر لئو کانر از دانشگاه جانز هاپکینز برای اولین بار اوتیسم را تعریف کرد . او این کشف خود را بر مبنای مطالعه بر روی 11 کودک طی سالهای 1938 تا 1943 بنا نهاده بود. آنچه او مطالعه کرده بود کودکانی بودند که از سال اول زندگی شان مدام از هر تماس و ارتباطی با انسانها اجتناب و دوری میکردند .
طی سالهای دهه 1940 تا 1960 جامعه ی پزشکی بر این تصور بود که کودکانی که مبتلا به اوتیسم هستند درحقیقت به نوعی اسکیزوفرنی دچار هستند . فقدان درک صحیح درباره ی اختلال اوتیسم دراین سالها منجربه این شد که بسیاری از والدین دچار عذاب وجدان شدیدی شده و خود را در خصوص ابتلای کودکشان به اوتیسم مقصر بدانند.
طی سالهای دهه 1960 بود که درک مردم از واژه ی اوتیسم و علامتها و نشانه های این بیماری و همچنین روشهای مقابله و درمانی آن دقیقتر شد .
در قرن 19 ، کودکی به نام ویکتور یافته شد که احتمالا علامتهایی از اختلال اوتیسم را نشان میداد چرا که این پسر از تمام ارتباط ها با انسانها دوری میگزید . در آن دوره برخی بر این باور بودند که از آنجا که این کودک در جنگل و دور از انسانها رشد کرده است تمایلی برای ارتباط با انسانها ندارد. این داستان در کتاب پسر وحشی آویرون ثبت شده است .
لئو کانر برای اولین بار مقاله ای در خصوص کودکان اوتیستیک در سال 1943 منتشر کرد. شایان ذکر است که تا پیش از مطرح شدن اصطلاح اوتیسم توسط کانر ، کودکانی با نشانگان اوتیسم در دسته ی کودکان آسیب دیده از لحاظ عاطفی و یا کودکان عقب مانده ی ذهنی قرار میگرفتند . کانر دریافت که کودکان اوتیستیک غالبا توانایی های ویژه ای از خود نشان میدهند و به ندرت در یادگیری کند هستند . با این وجود ایشان نمیتوانند خود را با الگوهای ارتباطی و عاطفی سازش دهند . به همین رو او اصطلاحی به نام اوتیسم دوران نوزادی را مطرح کرد که بعضا با نام سندرم کانر شناخته می شود . هانس آسپرگر نیز کشفیاتی درهمان زمان و به طور مستقل از کانر انجام داد با این وجود بیمارانی که او بر روی آن مطالعه کرده و درمقاله اش به تشریح علائمشان پرداخته بود ، همگی توانایی صحبت کردن داشتند . به همین ترتیب سندرم آسپرگر برای آن دسته از کودکان اوتیسم که توانایی صحبت کردن داشتند اطلاق شد .
پیش از آن که کانر لغت اوتیسم را به عنوان یک برچسب تشخیصی مورد استفاده قرار دهد ، اصطلاح اوتیسم به معنای " آزاد از واقعیت " بود . در حقیقت کانر نیز از اصطلاح اوتیسم که پیش از این توسط بلولر گفته شده بود استفاده کرد چرا که بر این باور بود که این کودکان سعی از رهایی از واقعیت دارند .
پس از کشفیات کانر و آسپرگر والدینی مورد مشاهده و مطالعه قرار گرفتند که بدون گرمی و عاطفه ای در خور رابطه ی مادر و کودک با کودک اوتیسم شان ارتباط می گرفتند . روانشناسی فرویدی یک نظریه ی حاضر و آماده در خصوص توجیه این سندرم و این نوع ارتباط داشت به این شرح که اگر نیازهای ارتباطی پایه ی روانی بین والد و کودک به نقص و عدم کارایی مبتلا شود ، کودک در خلال رشد فردی اش دچار نقص و وقفه می شود. این نظریه ی فرویدی که در توجیه اوتیسم کاربرد و نمود پیدا کرده بود تا سالهای دهه 50 و 60 رواج داشته و مقبول بود . با این وجود دو نوع تعبیر می توان از نظریه ی فروید استخراج کرد : یکی این که والدینی که در ارتباط با کودکشان گرمی لازم را ندارند ، نتیجه ی رفتارهای کودک اوتیسم شان هستند . و یا این که اصلا اوتیسم نمونه ی بارزی از به ارث بردن شخصیت والدین می باشد به این شرح که کودک اوتیستیک خصوصیات مبالغه آمیزی از شخصیت سرد والدینش را به ارث برده است .
ارادتمند : پارسا هوش ور
کارشناس ارشد کاردرمانی روان از دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی
+ نوشته شده توسط جمعی از کاردرمانگرهای علاقمند در شنبه 14 دی1387 و ساعت
0:52 |